آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه 30اردیبهشت91

                                         بعد یه غیبت طولانی برگشتیم. دیروز یعنی شنبه خواستم آویسا خانوم رو ببرم موهاشو کوتاه کنم. اول قرار بود با آژانس بریم. بعد خاله مریم زنگ زد و گفت مارو می رسونه. تو ماشین کلی با خاله بازی کردی.بعد که رسیدیم خونه زنگ زدم و آرایشگاه وقت گرفتم. لباسامون رو پوشیدیم و راه افتادیم وقتی وارد کوچه شدم خواستم تو رو بزارم زمین  تا باهم دیگه راه بریم که یک دفعه نمیدونم چی شد. پاهام سر خورد با تمام نیرو س...
31 ارديبهشت 1391

یکشنبه24اردیبهشت91

                                 امروز ساعت 10 اومدم پیشت.خانم سیفی داشت با تلفن حرف می زد و به   من اشاره کرد خودم بیام دم در اتاقت تحویلت بگیرم. در اتاقتون باز بود.هیچ وقت اون صحنه یادم نمی ره. تو تختت دراز کشیده بودی و مشغول بازی بودی با پاهای کوچولوت ور می رفتی و با خودت حرف می زدی. خیلی حالم بد شده بود.اشک هام همین طوری می اومد. دلم ریش شده بود. یه دفعه گفتم چقدر ما سنگدلیم و چقدر به شماها بچه های معصوم ظلم می کنیم. همین طور که تو حال خودم بودم خاله رویا از عکس العمل...
31 ارديبهشت 1391

یکشنبه17اردیبهشت91

  این روزا موقع رفتن به خونه آژانس می گیریم. بابارضا به خاطر کارش نمی تونه بیاد دنبالمون و سرویس یه ذره به خونه ما بد مسیره. خلاصه اینکه از موقع تحویل گرفتن دختر عسل از مهد تا موقعی که ماشین آژانس بیاد یه نیم ساعتی تو حیاط هستیم.آویسا خانوم شیطون هم کمال استفاده رو از این لحظات میبره.یه لحظه تاب یه لحظه الاکلنگ یه لحظه تو سایه همش تو آفتاب. نمی دونی چه کار می کنه اصلاً نمیشه کنترلش کرد.ببینید...       ...
17 ارديبهشت 1391

جمعه 15اردیبهشت 91

                         آویسا گلی ما هنوز خوب حرف نمی زنه.فقط کلماتی که در پست های قبل گفتم رو تکرار می کنه. ولی دیشب یه اتفاق جالب افتاد و اون این بود که فهمیدم دختر گلی فعل ها رو می گه. موقعی که خواستیم بخوابیم. بابا رضا لامپ اتاق رو خاموش کرد یه دفعه دیدم آویسا گفت: چی شو؟ خندم گرفت.بابا رضا هم تعجب کرده بود و هر دوتا زدیم زیر خنده. صدای زنگ تلفن بلند شد که دیدم دختر گلی گفت کی بو؟اینم از حرف زدن های دختر عسل...   ...
16 ارديبهشت 1391

دوشنبه4اردیبهشت

                       قبل عید وقتی آویسا گلی رو صبح تحویل مهد میدادم خواب بود.اما الانا همیشه بیدار میشه. و از وقتی هم که کلاسش عوض شده یه ذره موقع تحویل دادن بی تابی میکنه.امروز هم مثل روزهای دیگه بود.با آویسا رفتیم تو اتاقش.دم در خاله رویا رو دیدم که تعریف می کرد دختر گلی خیلی شیطون شده.اسباب بازی بچه ها رو از دستشون می گیره و فرار می کنه. میره زیر تخت ها برای بچه ها توپ میاره و.... خلاصه بعد صحبت باخاله رفتیم اتاق. یه ذره باهاش بازی کردم .البته دختر گلی همیشه جستجوگر کلاً همیشه مشغوله ببینید... ...
4 ارديبهشت 1391

شنبه2اردیبهشت 91

    دیروز قرار بود با آژانس بریم خونه.ساعت 3 اومدم مهد و تو رو از خاله رویا تحویل گرفتم . هوا خیلی خوب بود. باهم تو حیاط مهد بازی کردیم. تاب بازی کردی و یه عالمه خوش گذروندی. اینم چند تا عکس که من با مشقت فراوان ازت گرفتم. ساعت 4 خونه  رسیدیم. خواستم بهت عدسی بدم نخوردی و همش دوست داشتی بازی کنی. کلی باهم دیگه بازی کردیم . حدود ساعت 7 خوابیدی. بابایی دیر اومد. وقتی بابا اومد کلی ذوق کردی. شام خوردیم بعد با بابایی بازی کردی و ساعت 11:45 خوابیدیم.البته به ظاهر... با اینکه این شب ها خیلی به خاطر بی خوابی هات اذیت میشم ولی از اینکه تو رو دارم خوشحالم و خدا رو شکر می کنم. عزیزم دوستت دارم و ...
3 ارديبهشت 1391

1اردیبهشت 91

                                        شب جمعه ما مهمون داشتیم. آویسا خانوم هم تا تونست شیطونی کرد.دم غروب خواستم یه ذره بخوابونمش تا شب اذیت نشه. هنوز 5دقیقه نخوابیده بود که صدای زنگ در اومد.آویسا گلی هم مثل برق از جا پرید. دایی محمد بود. آویسا هم تا دایی رو دید شروع کرد به شکلک و صداهای عجیب و   غریب درآوردن. دایی جان برای آویسا عروسک خریده بود. عروسک رو گرفت بغلش و کلی با دایی محمد بازی کرد. خاله عاطفه و عمو علی هم اومدند. دختر گل...
2 ارديبهشت 1391
1